تبليغاتX
باران
باران
فال

دختر به پیرمرد روی صندلی و پرنده‌ی كوچك درون قفس و كاغذ‌های فال نگاه می‌كند و نزدیك می‌شود.
ـ آقا، اگه پرنده‌ات فال ور نداشت یعنی چه؟
ـ ور می‌داره.
ـ اگه ور نداشت؟
ـ اگر ور نداشت حتماً طرف فال نداره.
ـ اگه پرنده‌ات تشنه‌اش بشه چی می‌‌دی بهش؟
ـ تو تشنه‌ات بشه ، چی می‌خوری؟
ـ من آب می‌خورم، اما وقتیایی كه تو بیمارستانم خانم پرستار بهم آب نمی‌ده، می‌گه! اگه بخوری می‌میری!
ـ ولی پرنده من آب می‌خوره.
ـ اگه یه روز بمیره چی كارش می‌كنی؟
ـ اوه، چه حرفایی می‌زنی بچه، من از این‌ها زیاد دارم تا الان چهار‌تاش مرده. این یكی هم مردنیه؛ قیافه‌اش را ببین.
دختر به داروخانه نگاه می‌كند. مادرش از داخل داروخانه می‌پاییدش و با اشاره می‌گوید كه از جایش تكان نخورد.
پیرمرد می‌گوید: حالا چی می‌گی، فال بگیرم یا نه؟
ـ


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:11 توسط عسل|
من نمیخوام...

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد
"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:10 توسط عسل|
دیوونه

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....


لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:8 توسط عسل|
و خدا زیباست
اين را با لحن كودكانه اول شمرده شمرده و آرام خواند و بعد با صداي بلند فرياد زد: "ماماني مگه كسي خدا رو ديده كه گفته خدا زيباست؟"
مادر دستهاي گرم و مهربانش را دور بازوهاي دختر كوچكش حلقه كرد و بردش جلوي پنجره.
آرام زير گوشش زمزمه كرد: "حياط رو نگاه كن. توي باغچه گلها رو ببين درختها رو ببين ميوه هاي قشنگشون رو ببين توي آسمون پرنده هاي شيطون و بازيگوش رو ببين... اينا به نظرت قشنگن؟ "
"آره ماماني خيلي قشنگن."
"به نظرت كسي كه اينها رو به وجود آورده قشنگه؟"
يه لحظه مكث كرد و آروم روي گونه ي مامان گليش بوسه اي زد و گفت :"ماماني خدا قشنگه."

لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:6 توسط عسل|
راز زندگی
در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید

لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:4 توسط عسل|
اینم یه سری جمله دیگه

اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود.

 

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من ... من خودم بودم و یك حس غریب كه به صد عشق و هوس مِِی ارزد.

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود.

مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم.

 

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه .

 

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن.
چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم
و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.

نماز زیبا ، بزرگترین هدیه انسان به آسمان است .

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:44 توسط عسل|
جملات کوتاه

اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ.

براي لذت بردن از زندگی کافيه کمی احمق باشي
)
شکسپير(

 

انسان هنگامي كه ميل به اوج‌گرفتن را حس مي‌كند،
هرگز راضي نمي‌شود لنگان‌لنگان راه برود.
)
هلن كلر(

بردن همه چيز نيست اما تلاش براي بردن چرا(لومباردي (

 

چيزيكه مرد را وادار ميكند بيوفائي زنش را باور نكند داشتن اعتماد به حسن اخلاق زنش نيست بلكه ضعف اخلاقي خودش است (ناپلئون (

اگر قرار است براي هر چيزي زندگي خود را خرج كنيم بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند يا نوازشي عاشقانه كنيم(شكسپير (
برای دیدی ادامه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:41 توسط عسل|
داستان کوتاه

مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...

 

نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:34 توسط عسل|