تبليغاتX
باران
باران
کشیش

کشیشی در نیمه های روز همانطور که در کلیسایش قدم می زد پای محراب مکثی کرد، ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند چه کسی برای دعا به آنجا آمده است، چند لحظه پس از آن، در ِ پشتی باز شد و مردی را دید که از راهرو به سمت پایین می آمد. کشیش تا آن مرد را دید بر او اخم کرد که چرا در طول این مدت صورتش را اصلاح نکرده، لباسش مندرس، کتش پوسیده و نخ نما است. مرد زانو زد، تعظیمی کرد سپس برخواست و به راهش ادامه داد و رفت.

روزهای بعد هر روز ظهر این قضیه تکرار می شد تا اینکه یک روز که این مرد با جعبه نهار در دست آمد، برای چند لحظه زانو زد. در این هنگام شک کشیش بیشتر شد و ترسش از این بود که مبادا مرد دزد باشد. بر آن شد که به سراغش برود و از او بپرسد که : اینجا چی کار می کنی؟


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:2 توسط عسل|
حتما اخبار گران شدن نرخ اس ام اس های اینگلیش رو شنیدید ؟

خوب میگن برای حمایت از رسم الخط فارسی هست (چه حرفا !) اما همه می دونیم که اس ام اس فارسی برای یک متن کوتاه تقریبا 2 تا محسوب میشه چون محدودیت 70 کاراکتر رو داره ! اما اس ام اس فینگلیش محدودیت 160 كاراكتر رو داره .
حال این سوال پیش می آد که مخابرات از کجا می فهمه اس ام اس فارسی هست و از کجا می فهمه اس ام اس انگلیسی یا همون فینگلیش !!؟؟
همه متن ها در اینترنت دارای یونیکد هستند که اینجا جاش نیست بحث یونیکد را باز کنم فقط در همین حد که یک نوع ساختار هست برای متون می بندم.

حالا چه طوری هزینه اس ام اس فارسی که کمتر هست را برای اس ام اس های فینگلیش به کار ببریم ؟

 

 


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:54 توسط عسل|

 

 

عاشق باروني ولي وقتي بارون

 مياد چتر رو سرت مي گيري ميگي عاشق برفي ولي از يه گوله برف مي ترسي ميگي عاشق

 پرنده اي ولي اونو تو قفس زندوني مي کني انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:4 توسط عسل|

شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت

 دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام

 آورد پايين، ميدوني چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پايينه

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:49 توسط عسل|
ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

« امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط عسل|
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري
او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:44 توسط عسل|
پايان نامه خرگوش

 
يک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داری چيکار می‌کنی؟

خرگوش: دارم پايان نامه می‌نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چی هست؟

خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور می تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.

خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهايی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگی از آنجا رد می‌شد..

گرگ: خرگوش اين چيه داری می‌نويسی؟

خرگوش: من دارم روی پايان نامم که يک خرگوش چطور می تونه يک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصميم نداری اين مزخرفات رو چاپ کنی؟

خرگوش: مساله ای نيست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتی به تنهايی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای ديگر موها و استخوان های گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوی هيکلی در حال تميز کردن دهان خود بود.

نتيجه:

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پايان نامه‌تان داشته باشيد

آن چيزی که مهم است اين است که استاد راهنمای شما کيست؟


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط عسل|
داستان کوتاه

در راه که می دويدتکرار صحنه آخر،تصوير او بودکه می رفت تا تنهايی را به آغوش نگرانش باز گرداند.

-
بمان!

-
نمی توانم

-
رفتن تو چيزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنيم.

-
نمی توانم! هميشه همين را می گويی اما هيچ گاه چيزی حل نشده

-
ولی آخر من و تو...

-
من تصميمم را گرفته ام؛می روم.

تصوير آخرين نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.

-
پس بگذار برای آخرين بار در آغوش بگيرمت.

دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرين چيزيست که در دنيا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گريه گفت:

-
باشد ،باشد ديگر نمی نويسم،قول می دهم!

-
نمی توانی!می نويسی،می نويسی.

-
دستم بشکند اگر ديگر قلم در دست گرفتم.نمی نويسم! بمان!

-
صد بار گفتی ،باز نوشتی . ديگر...

وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بيايد رفته بود.در راه که می دويد نفس نفس می زد. به ايستگاه که رسيد سوار شده بودند. نشست روی نيمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرين چيزی که برايش مانده بود را از دست داده بودو حال ديگر...

نگاه خشمگينی به دستش انداخت و نگاه خشمگين تری به نيمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بيمارستان بود با دستی وبال گردنش. ديگر ننوشت.نمی دانم ديروز بود يا سالها قبل. به هر حال ديگر ننوشت.

سکوت که دوباره ايستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بيايدو بنشيند روی نيمکت سبز رنگ پريده و به آسمان خيره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشيند و بعد برود. کار هر روزش بود.چيزی در اين سالها تغيير نکرده بود. تا آن روز که او را ديد . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولين بار بعد از اين همه سال يکهو پايين ريخت.

-
مادر! بنشينيم روی اين نيمکت؟

-
پسرم ، زود تر برويم بهتر است.

-
نه مادر بنشين، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چيزی در دفترم بنويسم.

پسرک دفتر کوچکی از جيبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

-
باشد پسرم.بنويس! مثل اينکه اين نوشتن هيچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شايد ثانيه ای يا دقيقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی به دفتر پسرک خيره شدند.

قطار می رود. تند می رود. اما در ايستگاه ها می ايستد.قطار هميشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ايستد.وقتی که در ايستگاه دو قطار به هم می رسند خيلی قشنگ است. من خيلی دوست دارم.

پسرک آستين مادرش را کشيدو با هيجان گفت:

-
مادر ،مادر، به هم رسيدند ،به هم رسيدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

-
بله پسرم . رسيدند.

-
مادر يادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

-
بله پسرم می نوشت.خيلی هم زيبا می نوشت.

-
پدرم راجع به قطار هم چيزی نوشته بود؟

-
بله پسرم نوشته بود.

-
برايم بگو

-
باشد . می گويم:

((
قطار زندگی من

از اين سياه چاله سنگی

عبور خواهد کرد

و خواهد برد ترا

به سرزمين ياس و رازقی

قطار عمر من

تويی!

...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در اين لحظه صدای مرد ادامه داد:

((
و تو

مسافر هميشه اين قطار

خواهی ماند

و من

تو را به جشن ماه و خورشيد

در يک روز خواهم برد

بمان کنارم

که اين قطار هرگز...

چشمان زن از اشک لبريز شد و هق هق گريه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرين چيزی بود که در دنيا برايش مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غريبه را با بهتی بيشتر و زن تنها در هق هق گريه اش می گفت:

-
من را ببخش، من را ببخش.

-
من ديگر ننوشتم. در اين سالها هيچ گاه قلم در دست نگرفتم.

-
و من تمام اين سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

-
من ديگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

-
من را ببخش،ببخش.

-
اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکيده بود و خيال بند آمدن نداشت و زن فقط می بوسيدش و اشک هايش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرين باری بود که از آن ايستگاه سوار قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ايستگاه رد شديد،يک نيمکت رنگ پريده سبز آنجاست. درست سمت راست ايستگاه. ببينيد کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است يا نه!


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:37 توسط عسل|