کشیشی در نیمه های روز همانطور که در کلیسایش قدم می زد پای محراب مکثی کرد، ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند چه کسی برای دعا به آنجا آمده است، چند لحظه پس از آن، در ِ پشتی باز شد و مردی را دید که از راهرو به سمت پایین می آمد. کشیش تا آن مرد را دید بر او اخم کرد که چرا در طول این مدت صورتش را اصلاح نکرده، لباسش مندرس، کتش پوسیده و نخ نما است. مرد زانو زد، تعظیمی کرد سپس برخواست و به راهش ادامه داد و رفت.
روزهای بعد هر روز ظهر این قضیه تکرار می شد تا اینکه یک روز که این مرد با جعبه نهار در دست آمد، برای چند لحظه زانو زد. در این هنگام شک کشیش بیشتر شد و ترسش از این بود که مبادا مرد دزد باشد. بر آن شد که به سراغش برود و از او بپرسد که : اینجا چی کار می کنی؟
خوب میگن برای حمایت از رسم الخط فارسی هست (چه حرفا !) اما همه می دونیم که اس ام اس فارسی برای یک متن کوتاه تقریبا 2 تا محسوب میشه چون محدودیت 70 کاراکتر رو داره ! اما اس ام اس فینگلیش محدودیت 160 كاراكتر رو داره .
حال این سوال پیش می آد که مخابرات از کجا می فهمه اس ام اس فارسی هست و از کجا می فهمه اس ام اس انگلیسی یا همون فینگلیش !!؟؟
همه متن ها در اینترنت دارای یونیکد هستند که اینجا جاش نیست بحث یونیکد را باز کنم فقط در همین حد که یک نوع ساختار هست برای متون می بندم.
حالا چه طوری هزینه اس ام اس فارسی که کمتر هست را برای اس ام اس های فینگلیش به کار ببریم ؟
عاشق باروني ولي وقتي بارون
مياد چتر رو سرت مي گيري ميگي عاشق برفي ولي از يه گوله برف مي ترسي ميگي عاشق
پرنده اي ولي اونو تو قفس زندوني مي کني انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت
دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام
آورد پايين، ميدوني چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پايينه
يک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داری چيکار میکنی؟
خرگوش: دارم پايان نامه مینويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور می تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مینويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی میدونه که خرگوش ها، روباه نمیخورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهايی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگی از آنجا رد میشد..
گرگ: خرگوش اين چيه داری مینويسی؟
خرگوش: من دارم روی پايان نامم که يک خرگوش چطور می تونه يک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصميم نداری اين مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نيست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهايی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای ديگر موها و استخوان های گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوی هيکلی در حال تميز کردن دهان خود بود.
نتيجه:
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پايان نامهتان داشته باشيد
آن چيزی که مهم است اين است که استاد راهنمای شما کيست؟
در راه که می دويدتکرار صحنه آخر،تصوير او بودکه می رفت تا تنهايی را به آغوش نگرانش باز گرداند.
- بمان!
- نمی توانم
- رفتن تو چيزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنيم.
- نمی توانم! هميشه همين را می گويی اما هيچ گاه چيزی حل نشده
- ولی آخر من و تو...
- من تصميمم را گرفته ام؛می روم.
تصوير آخرين نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.
- پس بگذار برای آخرين بار در آغوش بگيرمت.
دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرين چيزيست که در دنيا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.
در موج اشک و هق هق گريه گفت:
- باشد ،باشد ديگر نمی نويسم،قول می دهم!
- نمی توانی!می نويسی،می نويسی.
- دستم بشکند اگر ديگر قلم در دست گرفتم.نمی نويسم! بمان!
- صد بار گفتی ،باز نوشتی . ديگر...
وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بيايد رفته بود.در راه که می دويد نفس نفس می زد. به ايستگاه که رسيد سوار شده بودند. نشست روی نيمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرين چيزی که برايش مانده بود را از دست داده بودو حال ديگر...
نگاه خشمگينی به دستش انداخت و نگاه خشمگين تری به نيمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بيمارستان بود با دستی وبال گردنش. ديگر ننوشت.نمی دانم ديروز بود يا سالها قبل. به هر حال ديگر ننوشت.
سکوت که دوباره ايستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بيايدو بنشيند روی نيمکت سبز رنگ پريده و به آسمان خيره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشيند و بعد برود. کار هر روزش بود.چيزی در اين سالها تغيير نکرده بود. تا آن روز که او را ديد . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولين بار بعد از اين همه سال يکهو پايين ريخت.
- مادر! بنشينيم روی اين نيمکت؟
- پسرم ، زود تر برويم بهتر است.
- نه مادر بنشين، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چيزی در دفترم بنويسم.
پسرک دفتر کوچکی از جيبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.
- باشد پسرم.بنويس! مثل اينکه اين نوشتن هيچ گاه مرا رها نمی کند.
برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شايد ثانيه ای يا دقيقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی به دفتر پسرک خيره شدند.
قطار می رود. تند می رود. اما در ايستگاه ها می ايستد.قطار هميشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ايستد.وقتی که در ايستگاه دو قطار به هم می رسند خيلی قشنگ است. من خيلی دوست دارم.
پسرک آستين مادرش را کشيدو با هيجان گفت:
- مادر ،مادر، به هم رسيدند ،به هم رسيدند!
و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:
- بله پسرم . رسيدند.
- مادر يادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟
- بله پسرم می نوشت.خيلی هم زيبا می نوشت.
- پدرم راجع به قطار هم چيزی نوشته بود؟
- بله پسرم نوشته بود.
- برايم بگو
- باشد . می گويم:
((قطار زندگی من
از اين سياه چاله سنگی
عبور خواهد کرد
و خواهد برد ترا
به سرزمين ياس و رازقی
قطار عمر من
تويی!
...))
و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در اين لحظه صدای مرد ادامه داد:
((و تو
مسافر هميشه اين قطار
خواهی ماند
و من
تو را به جشن ماه و خورشيد
در يک روز خواهم برد
بمان کنارم
که اين قطار هرگز...
چشمان زن از اشک لبريز شد و هق هق گريه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرين چيزی بود که در دنيا برايش مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غريبه را با بهتی بيشتر و زن تنها در هق هق گريه اش می گفت:
- من را ببخش، من را ببخش.
- من ديگر ننوشتم. در اين سالها هيچ گاه قلم در دست نگرفتم.
- و من تمام اين سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.
- من ديگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!
- من را ببخش،ببخش.
- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!
و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکيده بود و خيال بند آمدن نداشت و زن فقط می بوسيدش و اشک هايش را پاک می نمود.
نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرين باری بود که از آن ايستگاه سوار قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ايستگاه رد شديد،يک نيمکت رنگ پريده سبز آنجاست. درست سمت راست ايستگاه. ببينيد کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است يا نه!